تبليغاتX
آبي،خاكستري،سياه
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست

 

نمی خواهم برگردی

 

این را به همه گفته ام

 

حتی به تو

 

به خودم

 

اما نمی دانم

 

چرا هنوز

 

برای آمدنت فال می گیرم!

 

چرا هنوز

 

پشت هزاران ترانه خاموش به انتظارت نشسته ام!

 

تا تو را آرزو کنم!

 

اما هنوز نمی خواهم برگردی

 

می دانی که دروغ نمی گویم

 

اگر هنوز تو را آرزو می کنم

 

برای بی آرزو نبودن است

 

و شاید هم

 

آرزویی زیباتر از تو سراغ ندارم!

 

اما هنوز هم نمی خواهم برگردی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 22:42  توسط بوتيمار  | 

 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:1  توسط بوتيمار  | 

 

می گویم چه آسوده . به پایان می بری.

 غمگین مشو!

کاش می دانستی

در پشت سایه ی تو پنهانم

 توچه می دانی

 که من

رخت این عاطفه را برچیدم

 تا تو آسوده شوی

تو چه می دانی

جاده ام. سنگلاخ است

و همین تک  نفسم

در تکاپوی زمان بر دار است

وتو اکنون به موازات خزان

پایان مرا .زنگ بزن

 تو بفهم

من به این خاطره ها  زنجیرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 18:59  توسط بوتيمار  | 

avaZy 

بوی تو

    تنها رایحه بهشت است

           که به یادگار خواهم برد

                        تا دل دوزخ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 20:0  توسط بوتيمار  | 

 

 

امروز اولین روز از بقیه عمر ماست . . . . !؟

 

 

 

                                                کویر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:46  توسط بوتيمار  | 

 

دوره ارزانیست

شرف اینجا ارزان

تن عریان ارزان

آبرو قیمت یک تکه نان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

وچه تخفیف بزرگی خورده

قیمت انسانها!!!!

                                                                کویر                                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 13:27  توسط بوتيمار  | 

کرگدن گفت:نه امکان ندارد.کرگدن ها نمی توانند دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد ، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند،یکی باید حشره های پشت تو را بچیند.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم،پوست من خیلی کلفت است ،همه به من  میگویند پوست کلفت!!!!! دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست!

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم! من فقط پوست دارم ، دم جنبانک گفت:این که امکان نداره ، همه قلب دارند کرگدن گفت:کو؟ کجاست؟ من که قلب خود را نمی بینم!

دم جنبانک گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی. اما من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم ، من حتما یک قلب کلفت دارم! دم جنبانک گفت :نه ، تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای اینکه لگدش کنی ، به جای اینکه او را یه لقمه چپ کنی، داری با او حرف میزنی.

کرگدن گفت :خوب این یعنی چه؟ این که یک کرگدن پوست کلفت ، یک قلب نازک دارد یعنی چه؟

دم جنبانک گفت :یعنی او می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق شود.کرگدن گفت: اینها که میگویی چه معنی می دهد؟دم جنبانک گفت: یعنی........بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم.......

کرگدن چیزی نگفت،یعنی داشت دنبال جمله ای مناسب می گشت.دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید اما نمی دانست از چه خوشش می آید.

کرگدن گفت :اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحمان کوچولوی پشتم را بخوری ؟ دم جنبانک گفت: نه، اسم این نیاز است. من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت برطرف می شوداحساس خوبی داری اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید دم جنبانک چه می گوید.

روزها گذشت،روزها و هفته ها و ماه ها.....و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد ، برای یک کرگدن کافی است؟ دم جنبانک گفت: نه ، کافی نیست!

کرگدن گفت: درست است کافی نیست ، چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد،چرخی زد و آواز خواند،جلوی چشمان کرگدن .کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد تماشا کرد ، اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند ،کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی که کرگدن به اینجا رسید ، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد ، کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک.......دم جنبانک عزیزم!من قلبم را دیدم ،همان قلب نازکم که می گفتی ،قلبم از چشمم افتاد ،حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک ، اشک های کرگدن را دید، آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز ، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری!!!

کرگدن گفت:راستی این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد یعنی چه؟ دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمانش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند ،دوست داشت پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمانش بیفتد.....

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همینطور از چشمهایش بریزد،حتما یک روز قلبش تمام می شود

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت: من که اصلا قلب نداشتم .

حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد بگذار تمام قلب هایم را برای او بریزم!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:38  توسط بوتيمار  | 

آنقدر دل کوچکم را جدي نگرفتي
 تا سنگ شد...
 صخره شد...

 کوه شد...
 ديگر ، تنها پژواک صدايت را خواهي شنيد 
 هرچه مي خواهي فرياد کن !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:48  توسط بوتيمار  | 

سه بعدی

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد

تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد

بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من

که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد

بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم

و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي

که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:40  توسط بوتيمار  | 

آنقدر رفتی که سایه

دستانت کشیده شدند

باختم

کیش و مات

نمیدونم حالا مهره سیاهم یا مهره سفید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:33  توسط بوتيمار  | 


 

حیف از دلم که وقف نبود تومی شود

با گونه های من که کبود تو می شود

حیف از نگاه پنجره من که تا سحر

علاف لحظه های ورود تو میشود

دارد به روی زخم زبانهای این وآن

زنی خراب گفت و شنود تومی شود

امشب کنار پنجره از دست می رود

تنها دلی که صرف نبودتومی شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:24  توسط بوتيمار  | 

خوش به حال فرشتگان

که

می توانند

سمفونی کهکشان

را بشنوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:28  توسط بوتيمار  | 

View Full Size Image 

هنوزم فاصله ها
سهم بی رحم من و تو
از زندگی است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:36  توسط بوتيمار  | 

 

آيا ميتوانم من باشم اين؟      
تكه هايم را جمع ميكنم از قلب هاي اين و آن
از كوچه ها و خانه ها
   وشهري كه عوضي راهم داده است
خاكم را مي تكانم     شسته و رفته
حالاست كه دوباره عاشق شوم
ميل شديد آويزان شدن به ديگري
جان كندني سخت ....
تا نگاهت هميشه يكسان شود   بي رنگ و مات....!!
تا سخت دشوار شود ...  سخت دشوار.....
سرك كشيدن به درون و ابراز همدردي
ميل شديد تملك به ديگري
حالاست كه دوباره عاشق شوم  

                            در شهري كه عوضي راهم داده است

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 0:41  توسط بوتيمار  | 

(.......)

حالا دیگر تمام زندگی ام از اول هر چه خط 

 و هر چه شروع بی پایان

تا پایان تمام شروع های بی سر انجام

  به نقطه چین خالی زندگی میرسد

حالا  دیگر  تمام نقطه چین های بی حرف تمام کتاب ها

علامت سوالی است            با نامی  که تکرارش نیز

  ترا برای همیشه دورتر می کند .

حالا برای تمام نقطه چین های بی حرف زندگی ام

تنها بغض          و یک بغل تنهایی دارم

حالا دوباره نیستی   !!

تا نقطه چین های خالی زندگی را با تو پر کنم

دوباره 

از اول هر چه  خط خطی تمام دفتر ها           شروع میکنم

نقطه 

 خط  

 من 

 تنهایی

 بغض               و دیگر هیچ ....

 نه دگر برای همیشه نیستی ! (.......)     

        

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:10  توسط بوتيمار  | 

Arwen

حوّا به شوق شادیِ آدم، بر خود حرام کرد هر چه بهشت...

تنها به جرمِ چیدنِ میوه ی ممنوعه، با آنکه آن همه آزادی.. با آن که آن همه نعمت...

تنها برای شادیِ آدم، دستی دراز کرد به چیدنِ سیبی که آدم دلش کشید...

حوّا نبوده ام... آدم نداشتم که به شوقش خطا کنم

اما چه شد که میوه ی ممنوعه، در دستِ من نشست؟

این میوه با من است... گویا که روی شاخه های تنومندِ آن درخت، باقیست جای دست های من هنوز...

من را گناهکار شناخته اند...

اما چرا هنوز از بهشتت نراندیَم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:35  توسط بوتيمار  | 

مرگ   مزرعه زیبای مرا  

                             کلاغ ها نمی فهمن  

و من امروز انباشته از قفلم   

                   و هیچ کلیدی  را باور نمیکنم  

کلاغ ها  چه زیرکانه  

مترسک مهربانم را فریب دادند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:19  توسط بوتيمار  | 

امشب دیگر یلدایی ترین شب

 شب های بی تو بودن من است

از خود که بگذرم      از این شب که بگذرم

باز هم امیدی به آمدنت نیست

و من سال هاست

  که به این نیامدنت عادت کرده ام ....!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 22:39  توسط بوتيمار  | 

من امید را یافته ام

تازگی ها سراغ روستای دوردستی را گرفته ام

که می گویند

غروب که می شود

دختران ، ته مانده های خورشید را

از کاهگل های بام می روبند و در فانوس هاا می ریزند

و فانوس هایش ، گمان می کنند که جانشین خورشید هستند ...

زنان آنجا ، دلشان که می گیرد

پروانه های مرده را

بر آویز پرده پولک دوزی می کنند ...

                   ......

شنیدم

مردان آن ، هنوز هم به سادگی یک سلام عاشق می شوند

حتی پروانه ها هم به پای هم پیر می شوند ...

                   ......

کسی شاخه ای از بهار را نمی شکند ...

کسی تابستان را در طعم یک میوه خلاصه نمی کند ...

هیچ پرستویی پاییز کوچ نمی کند ...

و گنجشک ، هیچ زمستانی گرسنه نمی ماند ...

                    ......

راستی ... تو همسفرم می شوی ؟!...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:53  توسط بوتيمار  | 

سخن گفتن را با تو فرا موش ميكنم

بوسيدن را هم

چرا كه بی دهانم ميخواهي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:2  توسط بوتيمار  |